به نام خدایی که در این نزدیکیست...

روزنوشت های کوتاه من!

به نام خدایی که در این نزدیکیست...

روزنوشت های کوتاه من!

تموووم شد....

بالاخره شب عروسی بهترین دوستمم رسید!

هم براش فوق العاده خوشحالم هم برا خودم ناراحت...

اخه اون موقع که عقد بود چندوقت به چندوقت باهم میحرفیدیم و تک وتعریف میکردیم. حالا که دیگه مشغله ش زیاد شده و معلوم نیست کی به کی صدای همو بشنویم!

بهترین دوست زندگانی م، امیدوارم روزها وشبای خوب و خوش و شادی رو تو خونتون سپری کنید و خوشبخت باشید.

خیلی دوست دارم اولین نفر تو سالن باشم ولی نمیشه گویا...ایشالا همسر جان بتونن زودتر بیان خونه که حرکت کنیم.

جای زهرا هم خیلی خالی میکنم!! امیدوار اشنا ماشنا زیاد ببینم!

با ارزوی خوشبختی مضاعف!

+ خیلی سعی کردم متنی بنویسم که وقتی دوباره میخونمش اشکم درنیاد! ولی اون چیزی که تو دلم بود رو ننوشتم ریحون...اینقدام بی سواد نیستم! و بلدم درست حسابی و منظم قافیه بندی کنم!ولی بغضم اجازه نمیده....

بالاخره خواهر چندین وچند سالمه دیگه...میخوام تو لباس عروس ببینمش....

+خدایا توانی بهم بده دیدمش نزنم زیر گریه!


  • farnaz motieeyan

نظرات  (۱)

چقدرم که نزدی زیر گریه!
...
تازه ما سه تفنگدار کامل شدیم و به وضعیت استیبل رسیدیم بابا !!!
حالا دیگه هر کدوم خونه زندگی خودمونو داریم و اواره خونه مادرزن و مادرشوهر نیستیم...
وقتی یه شب دور هم جمع میشیم دیگه کسی نگران نیست که خانومشو باید برسونه و خونه و دیر وقت میشه چون صبح زود باید بره سر کار....
نیمه پر لیوان را بنگر دوستم!
... 
ایشالله خوشبخت بشن و بشین و بشیم!
از این جامع تر و کامل تر نمیشد دعا کنم دیگه!
(((((:
پاسخ:
خخخ ادم عروسی خواهرش گریه میکنه دیگه.... چه برسه دوستی که مثه خواهری باهاش!
اره واقعا سه کله پوکیم!!!
انشاالله....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی